ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

رفتی توی 29...

سلام به پسر مامانی. هیچوقت نشده بود که اینقدر از گذشت زمان خوشحال بشم، از اینکه به این زودی، شنبه ها به جمعه ها برسن ... ولی حالا خیلی خوشحالم. تازه دوست دارم که زمان سریعتر از این هم بگذره. آخه مامانی ،خیلی منتظر روی گلتو ببینه ... امروز 31 اردیبهشت90،  عزیز مامان رفتی توی 29 هفته ... توی این هفته ماهیچه ها و ریه هات دارن به رشد خودشون ادامه میدن. سرت بزرگتر می شه تا با مغزت که در حال رشده هماهنگ بشه. اسکلت بدنت هم در حال محکم شدنه. در کل داری واسه ی خودت بزرگ و بزرگتر می شی...که الهی مامان قربونـــــــت بره . تازه توی روز آخر 28 هفتگیت یه سوپرایز بزرگ واسه خاله منا داشتی و خودتو به خاله نشون دادی... پسرم، م...
31 ارديبهشت 1390

دوتایی...

سلام سلام سلام. آقای پسر، دیشب ساعت 11:55 دوتاییمون( من و بابا) متوجه سکسکه های ناز شما شدیم... هیجان آور بود مامانیه من، خیلی زیـــــــــاد... ...
29 ارديبهشت 1390

نوستالوژی...

سلام به پسری قند عسلی... بعضی چیزا توی زندگیه ما آدما یه رنگ و بوی خاصی پیدا می کنن، وقتی بهشون فکر می کنیم یا به خاطرشون میاریم یه جور مورمور می شیم، گاهی دلمون می خواد به یاد اون روزها گریه کنیم، گاهی دلمون برای اون لحظه ها تنگ می شه، گاهی آهی می کشیم، گاهی بدنمون سرد می شه، گاهی زیادی به هیجان میام و گاهی ... خلاصه اونا برای ما یه جور دیگن. خصوصا توی دوران نوجوونی و جوونی که اوج احساسات ما هستش بیشتر بروز می کنن. مثلا همین دیشب فیلم face off و نشون داد. یادمه اولین باری که این فیلم و با دایی حسنت دیدم چه حسی بهم دست داده بود، داشتیم فیلم و می خوردیم جای اینکه فیلم و ببینیم. اونموقع با ویدئو فیلم و دیدیم و من اینقدر خوشم اومد که یه روز د...
27 ارديبهشت 1390

دلگرمی...

سلام پسر گلم. دیروز ساعت 6:45 وقت دکتر داشتم، قبل از اینکه برم مطب با خاله ها کمی رفتیم پیاده روی و دیدن مغازه های بین راه . رسیدم مطب قیامت بود واسه همین  تا ساعت 8:30 داخل نرفتم . بنده خدا با بابایی قرار داشتم که کلی معطل شد . خلاصه وقتی دکتر و دیدم کلی خوشحالیدم . یک برگه ی A4 سوال داشتم که گذاشتم روی میز دکتر و همشون و پرسیدم . خیالم راحت شد وقتی  صدای ضربان قلبتو (اونم بعد از 1 ماه )شنیدم . فشارم هم نرمال بود. وزنم هم از اول بارداری که61 کیلو بودم شده69 کیلو ...یه سری آزمایشها رو باید تجدید کنم، مثل قندخون و عفونت ادرار... ولی دکتر سونو نداد خودم هم چیزی نگفتم ، اگه نیاز بود حتما می داد، ولی توی دل من نبود این خ...
26 ارديبهشت 1390

سکسکه

سلام پسری، صبحت بخیر. امروز به مامان یه حالی دادی که نگو و نپرس. ساعت 6 صبح به مدت 1 دقیقه بیشتر ، سکسکه کردی. تا حالا مامان به این وضوح متوجه سکسکه گل پسر نشده بود. مرسی مامانی... ...
25 ارديبهشت 1390

28 هفته شد...

وای پسر مامان، چقدر ذوق می کنم ، وقتی می بینم داری بزرگتر می شی و می خوای مامان و از انتظار در بیاری. شما امروز رفتی توی 28 هفتگی... دیگه الان مژه داری. می تونی چشمهای نازتو باز کنی . سرتو به هر نور شدیدی که از خارج از رحم تابیده می شه ، برگردونی . پوست قرمز و چین خورده ای داری که یواش یواش داره چربی در زیر اون جمع می شه . تحولات چشمگیری در بخشی از مغزت که به تفکر مربوط می شه در حال صورت گرفتنه . می تونی درد و حس کنی ، الهی مامان قربونت بره . پرزهای چشاییت حتی از زمان تولد بیشتره و حس چشایی قوی داری. ریه هات هنوز کاملا بلوغ نیافته ... فردا وقت دکتر دارم . پسرم نمی دونی چقدر دلم می خواد ضربان قلبتو بشنوم. چقدر دلم می خ...
24 ارديبهشت 1390

عکس فیگوری ...

فردا اولین عروسی و می خوام با گل پسرم برم. تصمیم گرفتم برم آتلیه چند تا عکس از خوشگل پسری بندازم... خوب ژست بگیری مامانا... اینم پسری در 27 هفته   ...
22 ارديبهشت 1390

ماهگرد

سلام به پسر گلم اولین پستی که برای عزیزم گذاشتم 20 فروردین 90 بود، یک ماه از اون روز می گذره و می بینم که چقدر حرف باهات داشتم، تازه خیلی از اونا رو به دلایلی نتونستم بنویسم ؛(امنیتی، خصوصی بودن، پرمشغله بودن در آن زمان، دسترسی نداشتن به نت و ...). حالا که به مطالب قبلی م نظری میندازم می بینم که توی این مدت چقدر باهات صمیمی تر شدم. چقدر برام دوست داشتنی تر شدی. چقدر برات دلتنگ تر شدم. چقدر عاشقترت شدم. چقدر برای اومدنت بیشتر لحظه شماری می کنم... آره پسرم. اینجا خیلی ها منتظر حضورت هستن. ...
21 ارديبهشت 1390

دیدمــــــــــــــــت ...

پسرم ،امروز 18 اردیبهشت ماه 90، ساعت 4:30 ، مامانی شما رو دید. بله ... داشتم سودوکو حل می کردم و به پهلوی چپم دراز کشیده بودم، تکونهای نازتو حس می کردم که مثل همیشه لذت بخش بودن، یه دفعه دیدم زیر لباسم یه چیزی داره تکون می خوره، فکر کردم خطای دیدمه، کمی که دقت کردم دیدم این مامانیه منه که داره خودشو به مامانش نشون می ده. عزیزم باورت نمی شه چه لحظه ی زیبا و با شکوهی و تجربه کردم. امیدوارم همه کسانیکه در آرزوی این لحظه هستن ، تجربش کنن. آمـــــــــین... ...
18 ارديبهشت 1390